تبليغاتX
خاطرات هر روز من

خاطرات هر روز من

ورود پسرا ممنوع!

این هفته و هفته ی قبل

سیلام به بر و بچ دوستاشتنی وبلاگ خودم

خوفید؟منم بدک نیسم.زندگی هم ، هی با خوب و بدش می گذره دیگه

چه خبر از مدرسه؟؟

آخرین اخبار مدرسه ی ما کاندیدای شوراست.منم دوباره امسال اسم نوشتم.مطمئنم جز کاندیدا انتخابم می کنن چون مربی پرورشیمون از پارسال بهم قول داده و اگه زیر قولش بزنه مثه سگ پاچشو می گیرم.

طناز خانمم از شنبه خودشو راحت کرده رفته دبی.معلومم نیست کی برگرده.الان یک هفتست نمیاد مدرسه.ای کوفتش بشه اونجا فقط می خوره و می خوابه.شبانه روزم پای اینترنته.

راستی من و طناز تو مدرسه همو (( دا دا )) صدا می کنیم.نمی دونم فکر کنم به زبون بندریه ولی معنیش همون آبجیه خودمونه.من که دیگه اصلا نمی تونم طناز صداش کنم!!!هفته ی قبل بس دادا دادا کردیم ، سر کلاس آمادگی دفاعی به معلممون گفتم دادا!!!

گفته بودم که امسال جلوی جلو میشینم.جالب اینجاست که اصلا به درس گوش نمیدم.هفته ی قبل ، سر کلاس علوم معلممون داشت از بچه ها درس می پرسید منم حوصلم سر رفته بود داشتم پشت دفترم چشم و ابرو و این جور چیزا می کشیدم.

معلممون دید ، نگام کرد خندید.منم خندیدم دفترمو گذاشتم داخل.جلسه ی بعد دوباره همین اتفاق افتاد.معلممون گفت دفترتو بده به من.منم بهش دادم . نمی دونم داشت چی می گفت که همه ی بچه ها بهم خندیدن.منم سرمو انداخته بودم پایین هیچی نمی گفتم.گفتم الان از کلاس پرتم می کنه بیرون که چرا داشتی نقاشی می کردی!بر عکس اینقدر مهربون شده بود می گفت خوبه تو دفتر می کشیو مثل بقیه رو در و دیوار و صندلیا نمی کشی.

امروز رفته بودم برای امتحان قلمچی.تو یه دبیرستان دخترونه بود.پسرا هم بودن اما جدا امتحان می دادن.فکر می کنم پسر مسئولمون بود.پسر خوشگلی بودا.احتمالا کلاس دوم دبیرستان بود.من که اینجوری فکر می کنم.

این امتحانای قلمچی هم چقدر آسونه ها!!اما از من می شنوید حتما قلمچی ثبت نام کنید.خیلی خوبه.گزینه ی 2 اصلا خوب نیست.کتابای قلمچی هم بهتر از گاجه چون کاج تازه کاره.اما این کتاب کارای قلمچی واقعا خیلی خوبه.البته اگه ازش استفاده کنیم و بتونیم حل کنیم چون سوالاش بالا تر از سنمونه

5شنبه ی هفته ی قبل به پرسا زنگ زدم.پشت تلفن گریه می کرد.می گفت مگه چه بدی در حقت کردم که گذاشتی رفتی!؟!؟!؟خیلی دلم گرفت.می خواستم خودمو جر بدم.اما خب منم یه سری توقعات ازش داشتم.ولی خب در کل مشکل از منه اون خیلی هم دختر خوبی بود.تو اتاق بودم درم بسته بود داشتیم با تلفن می حرفیدیم که یهو یه سوسکی رو تو اتاق دیدم.منو داشته باشین همچین جیغ کشیدم که مرغای آسمونم با خبر شدن!!!خودمم نفهمیدم چه جوری از کمدم رفتم بالا!!بابام اینا ریختن تو اتاق فکر کردن چی شده حالا!از اون روز همش احساس می کنم همه جا سوسکه یا توی مو هام سوسکه!!!!

5شنبه هفته قبل تو عربیمو تو دفتر ننوشته بودم.ازم پرسید 20 گرفتم رفتم با بچه داشتیم می حرفیدیم که بهم گفت اگه تا آخر زنگ ننویسی منفی می گیری.منم گفتم منفی بده.اما نشنید.یه دقیقه بعد گفت چی گفتی؟!؟!منفی بدم؟گفتم نه خانم می نویسم.2 دقیقه نگذشته بود دیدم از روی یه خطی دو بار نوشتم . اعصابم به هم ریخت بهش گفتم منفی بدم.به همین راحتی!

3شنبه سر کلاس املا انشا معلممون پرسید کی غایبه؟ما هم گفتیم طناز.گفت بر می گرده؟؟گفتیم اره بابا.اونم تعجب ما رو که دید گفت آخه بعضیا غیبت می کنن می گن بر می گردن،هفته ی بعد یا خبر عقدشون میاد یا عروسی!!!!!

چیز دیگه ای یادم نمیاد

 از نظراتتون واقعا عصبانیم.

دیگه دوووووووووووووسسسسسست ندااااااااااااااللللللللللللللللللم

فرت

بای

از همه چیز

سیــــــــلــــــــیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم دوستی جونای گل گلم.

خوفید؟من که خوفه خوفـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

هــــــــــــــــــــوراااااااااااا

حالا مثل همیشه بریم سراغ خاطرات

اول یه سری از خاطرات مسافرت یادم اومده واستون تعریف می کنم بعد می ریم سراغ خاطرات مدرسه.

یه بار تو راه من شدید دستشوییم گرفته بود،به بابام اینا گفتم که اگه جایی دستشویی بود بگن.رفتیم و رفتیم و رفتیم تا رسیدیم به یه رستوران.بابام گفت تو رستوران دستشویی هست.برو اون تو.منم رفتم تو دستشویی زنونه.روم سیاه،یک دستشویی داشت که بیا و ببین.4 تا دستشویی بود همه از دم خراب!!!!حالا بگید تو اولی چی دیدم!!!!!دستشویی کردن یادم رفت.هه هه هه.در دستشویی باز بود،روم به دیوار، یه مردی وایساده بود داشت دستشویی می کرد.یه ذره هم 4 می زد!مرتیکه ی نکبت اومده تو دستشویی زنونه تازه در رو هم باز گذاشته.وای وای وای.اگه بودید.من که داشتم بالا میاوردم.جیــــــــــــــــــــــــم زدم بدو رفتم بیرون.بابامو که دیدم خندم گرفت.گفت رفتی دستشویی؟گفتم نه.دوباره برگشتم.هنوز نرفته بود.منم هم حرصم گرفته بود هم خندم گرفته بود.بدو برگشتم.بابام گفت چرا نرفتی.منم گفتم............ .گفت بیا بریم ببینم چه خبره.رفتیم،دیدم مرده اومده بیرون،دم دستشویی هر کی میره تو ازش پول می گیره.گاو انتر دلم می خواست لهش کنم.منم گفتم دستشویی اولی رو چون اون رفته توش،من نمیرم.

یه بار دیگه هم نزدیکای اصفهان بود.می خواستیم ناهار بخوریم.من و مامانم رفتیم دستشویی.من زودتر اومدم بیرون.دیدم یه زن کولی که همون نزدیکا گدایی می کرد ریلکس نشسته،در دستشویی هم باز،داره به کارش می رسه.گفتم خدایا اینا چه آدمایی هستن به پست ما می خورن!!!داشتم دستمو می شستم،یه پسر اومد گفت ماماااااااااااااااان،مامااااااااااان... منو اونجا دید گفت مامان من اینجاست؟!؟گفت مامان تو کی هست؟!؟!!!!!!!!! اصلا من تو رو می شناسم که مامانتو بشناسم!!!! گاگول!

خب حالا بریم سراغ مدرسه.

امروز زنگ اول علوم داشتیم.من و طناز جلوی جلو نشسته بودیم.همیشه اونجا میشینیم که اگه غلطی می کنیم کسی شک نکنه!!!طناز دستبند سبز می بنده به دستش،مانتو می ده روش معلوم نمیشه.سر کلاس معلممون به طناز گفت بیا اینجا.اونم رفت.وقتی اومد،یهو بچه ها همه ریختن سرش که چی بهت گفت!!!حالا معلممونم داره نگاه می کنه ها!طناز گفت اِ به شما چه!فروزان گفت بگو دیگه.طناز گفت چقدر فوضول هستینا!فروزان گفت این فوضولی نیست.ما کنجکاویم!معلممون گفت کنجکاوی تو هر کاری خوب نیست.اونا هم خفن ضایع شدن.بعد من از طناز پرسیدم چی بهت گفت؟گفت بهم گفته این چیه بستی به دستت؟منم گفتم پارچه ی سبز!!!اونم گفته خب بشین!من گفتم این از کجا دیـــــــــــــد!!!!!!

زنگ دوم زبان داشتیم.زنگ آخرم ورزش.زنگ ورزش،بچه ها لباساشونو که عوض کردن،رفتیم تو نماز خونه.طناز یه شلوار کوتاه گشااااااااااد مشکی پوشیده بود.هی ذوق مرگ می شد و .........

من حال نداشتم.داشت شلوارشو به بچه ها نشون می داد.پشتش به من بود. منم از فرصت استفاده کردم،شلوارشو کشیدم پاییــــــــــــــــــن.اااااااااااااااای بهش خندیدیم.ای بهش خندیدیم.خودشم می خندید.هی می گفت هستی دارم برات.اگه من امروز به محمد جواب دادم!!!

حالا روزای قبل رو بیخیال! 5شنبه رو داشته باشین چی شد!! 5شنبه باشگاه استقلال بود.یعنی جشن بود.بابام حوصله نداشت ما رو ببره.من با عسل اینا رفتم.از ساعت 7-8 بود و تا ساعت 5 صبح هم ادامه داشت.من و عسل ساعت 9:30 رفتیم.بس شلوغ بود جا گیرمون نیومد.تازه 5 برابر کسایی که نشسته بودن،آدم ایستاده بود.خلاصه من و عسل و غزل و یلدا و مها ، هی از این ور به اون ور می رفتیم.هر جا هم می رفتیم یا عسل غر می زد یا یلدا!پسرا هم که خدا بده برکت.مثل مور و ملخ ریخته بودن!!هر کی هم رد می شد یه چیزی می گفت و یه شماره ای هم پرت می کرد.تا اینکه بین اون همه آدم ابراهیمو دیدیم!!ابراهیم،کسی هستش که وقتی عسل کلاس اول راهنمایی بود،شایعه کردن با ابراهیم دوسته.فکر کنم باباش الان شهردار ناحیه2 هست.خیلی هم پسر خوشگلیه.همونی که پارسال تو باشگاه پاس منو و مرجان دیده بودیمش،بعد مرجان خیلی از قیافش خوشش اومده بود،آخر سر فهمیدیم این ابراهیمه،چشمامون از حدقه زد بیرون!!

خدایی خیلی خوشگله.میگن خیلی هم مغروره اما من که فکر نمی کنم.وای وای وای که ما هر جا می رفتیم،دور و برمون رو نگاه می کردیم اینو می دیدیم.آخر سر عسل اشکش داشت در میومد.گفتم دیوونه واسه چی اینجوری می کنی و ..........

اینقدر عسل و مها و یلدا از این گفتن که ببینید اینجا هست یا نه و فلان و فلان و فلان،من اعصابم به هم ریخت داد زدم گفتم یعنی چی در موردش حرف می زنید؟موضوع مال 3 سال پیشه.اصلا اون به شما فکرم نمیکنه اونوقت شما واسه چی باید....... .من جای شما بودم حتی یه ذره هم بهش فکر نمی کردم!

خلاصه اعصابم بد فرم به هم ریخته بود.تا این حد که یکی بهم می گفت بالای چشمت ابروئه،می کشتمش!یکی اومد می خواست بلیط بفروشه،گفت خانم بلیط می خواید؟عسل گفت نه.پسره گفت چند تا بکنم خانم؟عسل گفت نمی خوایم.پسره گفت چند تا بکنم؟منم اعصابم به هم ریخته بود،داد زدم بلیط نمی خوایم آقا!گفت باشه خانم مگه دعوا داری.جمعش کن.گفتم حرف آدم که حالیت نمیشه!

عسل اینا داشتن می ترکیدن از خنده.خودمم تعجب کردم که چرا اینجوری کردم!

به زود یه صندلی پیدا کردیم،نشستیم روش از جامون تکونم نخوردیم.اینقدر پسرا شماره می دادن که یکی نفهمه فکر می کنه کمبود دختره!ما هم همه رو می گرفتیم جلوشون پاره می کردیم.حالا اینا خوبه.هم سن و سال خودمون بودن.مرتیکه سن بابای منو داره جلوم وایساده زل زده تا رومو بر می گردوندم چشمک می زد.عسل خیلی از اون تا حرصش گرفته بود.گفت حالا یه چیزی بهشون می گما!گفتم نمی تونی!یهو دیدم عسل پا شد دعوااا،گفت آقا کاری داشتید؟مرده گفت نه!عسلم گفت پس چرا وایسادین اینجا زل زدین به ما؟!!!!!اونا هم بعد 2-3 دقیقه رفتن.ما که یه نفس راحت کشیدیم از دستشون.

وای وای وای!نمی دونید.یه بار یه پسر بچه ی حدودا 10 – 11 ساله اومد گفت خانم بلیط نمی خواید؟منم گفتم نه عزیزم.گیر داد که الا و بلا بلیط بگیر.بعد گفت مفتی می دما.گفتم می دی؟یکی کند بهم داد!!!!بعدشم رفت.من گفتم الان میاد از دستم می کشه.2 قدم نرفته بود،برگشت برداشت داد دست عسل گفت بیا تو خوشگل تری!!!اینقدر بهش خندیدیم.عسل گفت چند سالته؟گفت 13!!!

یه بار دیگه یه پسره لباسش سبز بود رد شد از پشت سرمون.بعد یه لحظه برگشت،من دیدمش.خدایی خوشگل بود.به عسل گفت چــــــــــه خوشگـــــــــــــــــــــــــــــــــــــل بود!!!!!!عسل هی می گفت هستی نگو نگو نگو!!!بگو چرا؟!؟!دوستاش پشت سرمون بودن،شنیدن،خندیدن.منم که اینقدر حرصم گرفته بوووووووووووود

کلی اتفاق دیگه هم افتاد که حوصله ندارم تعریف کنم.باشه واسه یه وقتای دیگه.

فعلا واسه این بار بسه

بوس بوس

بای بای

ادامه ی مسافرت-چند روز اول مدرسه

سیلااااااام دوست جونای خودم.اول از همه باز شدن مدارس رو شدیدا تسلیت می گم.دوم هم عیدتون مبارک دوستای خوبم.

خب حالا بریم سراغ مسافرت و دیگر خاطرات.قبل از اینکه بریم خونه ی دوست مامانم،بام سبز لاهیجانم رفتیم که فوق العاده بود.فکر کنم اونجا حدودا 5 کیلویی کم کردم!!بس که از سر بالایی رفتیم بالا،اونم با دو.

ماسوله هم رفتیم.

بعد از تنکابن دوباره برگشتیم رامسر و یه ویلای دیگه گرفتیم.به اندازه ی قبلی بزرگ نبود اما خیلی شیک بود چون نو ساز بود.صاحب خونه 2تا دختر داشت که یکی 7 سال و یکی 11 ساله بود.من احساس می کردم دختر 11 سالش که اسمشم فرزانه بود اصلا راضی نبود که مامانش تابستونا خونه رو اجاره می داد!آخه اخلاقش خیلی تند بود.

تو خاطرات قبلی اشتباه نوشتم.بعد از رامسر رفتیم خونه ی دوست مامانم.شبش هم رفتیم روستای ییلاق،ویلای دوست بابام.البته خونه ی خودشون توی ساری هستش و 5شنبه،جمعه ها میان ییلاق.وای نمی دونید چه یخ بود اونجا.سپیده و فاطمه،دوستای دوران کوچیکیم بودن.همسایمون هم بودن.فاطمه همسن خودمه،سپیده هم امسال باید ترم اول دانشگاه باشه.صبح با سپیده و بقیه ی بچه ها (به جز فاطمه) رفتیم کوه.کلی خوش گذشت.وقتی هم برگشتیم،حرکت کردیم که بریم اصفهان.تهران که رسیدیم به بابام اینا گفتم بریم پیشویدا.چیزی نگفتن.منم داشتم بال در میاوردم مخصوصا اینکه تهران پارس هم بودیم.زنگ زدم به ویدا که همون موقع گفتن نه.آخرشم من ویدا رو ندیدم و 2 ساعت کامل داشتم گریه می کردم و تا روز بعد یه کلمه هم با کسی حرف نزدم.یه شب اصفهان خوابیدیم.صبحش رفتیم باغ پرندگان و از اونجا یه راست رفتیم شیراز...

و اما خاطرات شیراز.داییم اینا هم شیراز بودن.خونشون 2 طبقه بالای خونه ی ما هستش.دختر داییم،مهسا هم اونجا بود.مهسا 3 سال از من بزرگتر و همسن آبجی عسله.اما خیلی با هم جوریم.من فقط خاطرات مهم شیراز رو می نویسم چون حدودا 2 هفته شیراز بودیم.روز دوم با زن دایی و دختر دایی بزرگم رفتیم بازار.تو یه مانتو فروشی من رفتم تو اتاق پرو تا مانتو پرو کنم.در اتاق رو بستم.مانتوی خودمو که در آوردم یهو زیر پام یه سوسک دیدم.حالا بیا و درستش کن.منم یه تاپ پوشیده بودم.در اتاقو باز کردم و جیغ زدم زن دایی سووووووووووووووووووسک!!اونم اومد سوسکه رو له کرد.ایــــــش

یه بار رفته بودیم پارک قوری،من و مهسا سوار کشتی صبا شدیم.واسه یک دور بیشتر بلیط نخریده بودیم.بعد که دورمون تمام شد هوس کردیم یه دور دیگه سوار شیم.یه پسر اون پایین وایساده بود،از وقتی ما سوار کشتی شده بودیم زل زده بود به ما تا بیایم پایین.مهسا گفت پایه ای به اون پول بدیم بره واسمون بلیط بخره؟گفتم خودت برو بده.اونم رفت و بهش داد.پسره که اول هل کرده بود بیچاره!!مهسا 2هزاری بهش داد،پسره 2 تا هزاری بهش داد!!فکر کرد مهسا می خواد پولشو خورد کنه!!حالا من هی می ترسیدم پیاده شیم این بیفته دنبالمون آخه سوار که بودیم بابام زنگ زد گفت سریع برگردید که می خوایم بریم.

دور دوم من همش به مهسا می گفتم داریم پیاده میشیم من سرمو می ندازم پایین از اون طرف کشتی رامو می کشم و میرم.وای که پسره اومد دنبالمون تا جایی که ما سوار ماشین شدیم و فرت،رفتیم.

یادتون میاد یه پسر خاله داشتم پارسال شهریور باهاش دعوام شد از اون موقع  حتی جواب سلامشم نمیدم؟؟شاید یادتون نیست خب پس 2باره می تعریفم.من صبح خونه ی اونا بودم،سر پسورد کامپیوتر دعوامون شد.اونم داشت بازی پلی استیشن می کرد.منم مِموری پلی استیشنو در آوردم بازیشون به هم ریخت.اونم اومد مموری رو از من بگیره همچین محکم منو انداخت زمین که داشتم بی هوش می شدم.بازومو گرفته بود نمی تونستم تکون بخورم.منم از فرصت استفاده کردم پامو زدم تو شکمش و خلاصه پرت شد اونور.رکورد شکوندم جان تو!!اولین کسی که بهش کتک زده من بودم!!بعدشم مموری رو پرت کردم تو صورتشو رفتم.از اون روز من حتی 1 کلمه هم باهاش نحرفیدم.یه بار اومد سلامم کرد دستشو دراز کرد منم بی اعتنا رومو اونور کردم ضایع شد خفن!فهمید جدی جدی باهاش لجم اونم باهام لج افتاد.اسمش هومنه.تو شیراز درس می خونه.البته بهونش دانشگاست.خدا می دونه تو خونه خالی چه کارایی که نمی کنه!

حالا این بار که ما رفته بودیم شیراز از شانس خوب من برگشته بود بندرعباس.یه بار با مهسا رفته بودیم رستوران غذا بگیریم،داداشش همایون،که من وقتایی که  میرم سینما اکثرا با اون می رم،زنگ زد گفت میری سینما؟گفتم آره.چرا که نرم؟!گفت خب آماده شو با هومن برو!!منو داشته باش از سرم دود بلند شد.رک گفتم با تو میام.گفت نه من الان شیراز نیستم با اون برو.منم تو دلم گفتم خب مهسا هستش....

خلاصه بعد از ظهر،مهسا رفت دکتر،من موندم و هومن!!!با هم رفتیم که مثلا بریم سینما.واااااای چه بد.فکرشو بکنید به خونش تشنم اونوقت باهاش تنها رفتم سینما!!

اول که رفتم سوار ماشین شم عقب نشستم.با پر رویی تمام گفتش بدو بپر بیا جلو بشین.گفتم من راحتم برو.گفتم بیا جلو بشین ببینم!!!

منم رفتم جلو نشستم از پنجره ی بغلم زل زدم به خیابون تا برسیم.حالا تو راه 50 بار موبایلش زنگ خرد ، خفش کرد.معلوم بود که جی افشه دیگه.رسیدیم سینما،فیلم پسر تهرونی بود.می خواست یه چیزی بخره هی می پرسید چی می خوای منم می گفتم هیچی نمی خوام.

بعد یه سری خرت و پرت خرید رفتیم تو.وسط فیلم بود من حواسم به فیلم بود،اصلا یاد اینم نبودم.یهو به خودم اومدم دیدم داره با موبایل می حرفه.داشت می گفت : چی ؟ چی ؟ چرا می خندین؟خب چرا می خندیــــــــــن؟نه کاری نداره.بی شعور (سانسور!)..........

بعد برگشت به من گفت عینکمو نگه دار می خوام برم دستشویی.تو دلم گفتم آره ارواح عمت می خوای بری دستشویی یا با جی افت بحرفی.

بعد از فیلمم برگشتیم و اتفاق خاصی نیفتاد.

روز آخر هم که شیراز بودیم،شب رفتیم پارک خلدبرین.قرار بود عمم اینا هم بیان.خانواده ی عمه هام و ما با هم بودیم.تو پارک پسرا خیلی کرم ریزی می کردن.وای که من موندم اینا اعتماد به نفسشونو از کجا میارن!!!

شیرازم کلی خوش گذشت.

خب دیگه خاطرات تابستون بسه.بریم سراغ آینه ی دق،مدرسه!

4شنبه،روز اول مدرسه بعد کلی وقت بچه ها رو دیدم.خوش حال بودم اما از اینکه دیگه مرجان نیست واقعا دلم خیلی گرفت.اینکه دوباره باید درس بخونم،غصمو بیشتر می کرد.وقتی رفتم تو کلاسمون،هنوز پامو تو کلاس نذاشته بودم که پرسا داد زد نینا کیه؟هان؟منم اینقدر عصبانی شد که دلم می خواست بگیرم خفش کنم.سر کلاس هم هی ارمان آرمان می کرد.آخر کار هم فهمیدم منظورش از نینا،طناز بوده!

اما واقعا ازش حرصم گرفته بود و خفن عصبانی بودم.مخصوصا اینکه به پرند هم ماجرای آرمانو گفته بود.از قبل به طناز گفته بودم که می خوام بیام تو کلاس اونا.تا اینکه 5 شنبه معاونمون گفت یکی از این کلاس باید بره اون کلاس.یا داوطلب میرید یا قرعه کشی می کنیم.منم از خدا خواسته رفتم به طناز گفتم.اونم کلی اصرار کرد که بیام.اما دو دل بودم که برم یا نرم.آخه محبوب هم همین جا بود.به معاونمون گفتیم که شما بیا تو کلاس بگو هستی باید بری تو اون کلاس تا بچه ها ناراحت نشن.اونم اومد و گفت اما بچه ها گفتن نه فلانی رو ببر که تازه اومده بود.اما من شنبه رفتم تو اون یکی کلاس.زنگ تفریح که رفتم پیش پرسا اینا،اصلا پرسا باهام حرف نزد من خشن گفتم به جهنم و دست طنازو کشیدم و رفتیم بیرون.

وای که از بدبختیای مدرسه بهتون بگم.از همون روز اول درس دادن.تا الان که فعلا شانس آوردم همش 20 بودم اما تازه اولشه.امسال دیگه عسل تو مدرسمون نیست.دلم واسش خیلی تنگ شدهوخواهرش،غزل کلاس اوله.از طریق اون به هم نامه می دیم آخه گفتیم اگه با تلفن باشه پولش زیاد میشه و...

از شنبه کلاس زبانمون شروع میشه،من و عسل هم با همیم.بچه های این کلاس خیلی بهترن.خیلی هم با جنبه هستن.خیلی خوبه.پشیمون نشدم هیچ،مطمئن تر هم شدم که اومدم اینجا.اما اینجا رقابت خیلی بیشتره.

مرجان هم که روز اول از بچه ها خوشش نیومده بود.از روز دوم راه افتاد.کلی هم دوست پیدا کرده.اونجا هم مدرسه ی نمونست

اینم از خاطرات این بارم.

نظر یادتون نره ها

بوس بوس

بای بای

مسافرت

سلام به همه ی دوستای گل خودم.وای نمی دونید چقدر دلم واستون تنگ شده بود.این اولین باریه که این همه تاخیر داشتم.اینقدر خاطره دارم تو این مدت که دیگه واقعا نمی دونم باید از کجا شروع کنم.کلا همه چیز قاطی پاتی شده.نمی دونم دفعه ی قبل تا کجا واستون تعریف کردم.اما حالا هر چی به ذهنم می رسه می نویسم.اول از خاطرات این تازگی شروع می کنم.

چند شب پیش عکس نینا (دوست دختر قبلی آرمان) رو دیدم.خدایی اینو می گم واقعا زشت بود.حالا عکسشو می ذارم واستون خودتون قضاوت کنید.می گم عکسشو می ذارم فکر نکنید من می خوام پخشش کنم.نه!خانم،مانکنن!عکسشو عالم و آدم دارن.حالا شما هم داشته باشید!!

من و آرمان با هم خیلی خیلی خیلی خوب شدیم.جای داداشم می دونمش.خیلی دوستش دارم.خودشم همینو می گه!از خیلی وقته گیر داده که عکسمو بهش بدم!راستش می ترسم.نمی دونم باید چی کار کنم.تا این حد بهش اعتماد ندارم که عکسمو بهش بدم.اما یه فکری تو کلمه که وقتی اجراش کردم بهتون می گم.نترسید کار بدی نیست!

گفتم جای داداشمه.آره اونم به من می گه آبجی.همه چیزشو بهم میگه.منم همه چیزمو بهش می گم.واقعا کاش من همچین داداشی داشتم.کاش داداش واقعی خود خودم بود.وقتی مسافرت بودیم کلی حرصشو در میاوردم.اونم  همون کارایی که من باهاش می کردمو باهام می کرد!خیلی خوش گذشت.

بابا،مامانم فهمیدن.خیلی روزای بدی بود.بابام شماره ی آرمانو می خواست.من اولش بهش نمی دادم.کلی عصبانی بود.منم اون خطشو که همیشه خاموشه بهش دادم.اما می دونم که زنگ نمی زنه.الانم از همه چیز محروم................ .

وقتی واسه اولین بار بعد از اینکه مامانم اینا ماجرا رو فهمیدن با آرمان حرف زدم،بغضم ترکید کلی گریه کردم.اونم کلی دلداریم می داد که همه چیز درست میشه و تا منو داری غم نداشته باش و ............. .

دیگه واسم مهم نیست.به این جور زندگی کردن خیلی وقته عادت کردم.به تنهایی عادت کردم.به اینکه کسی حرفمو باور نکنه عادت کردم.به همه چیز عادت کردم.هدفمم اینه که هرچی زودتر بزرگ بشم و بتونم روی پای خودم وایسم.دلم می خواد از همه انتقام بگیرم.از مامان،بابام چون منو به دنیا آورد و این زندگیه نکبتو واسم ساخت.از زندگی چون همش تنهایی بود.خدا همه رو می بینه به جز من.به همه کمک می کنه به جز من.تا میام از خوشی های زندگی استفاده کنم،یه تومار بدبختی میریزن سرم............ .

خدایا ازت متنفرررررررررررررررررررررررررررم

آخه اینم زندگیه.باور کنید خیلی تنهام.هیچکی رو ندارم حتی یه کلمه باهاش حرف بزنم.اگه یه شب گریه نکنم،شبم روز نمیشه.وقتی واقعا از ته دل گریه می کنم صورتم خفن داد می زنه که گریه کردم.تا دو روزم جاش می مونه.موقع مدرسه شبایی که اینجوری گریه می کردم،صبح تو مدرسه کسی ازم می پرسید می گفتم واسه اینکه دیشب دیر خوابیدم.......... .

دوست ندارم با دوستام درد و دل کنم.از حس ترحم متنفرم واسه همینم هیچوقت با دوستم درد و دل نکردم و همیشه غمکدم،وبلاگم بوده.اما پریشب وقتی عسل اومد خونمون دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم و همه چیزو بهش گفتم.بهش گفتم تو مدرسه که اون اتفاق واسم افتاد بابام بهم گفت حتما همچین کارایی می کنی...

گفتم که دقیقا یه شب قبل از شب تولدم مامانم بهم گفت فکر کنم همه جا یه تیکه نون واست پیدا میشه که بخوری.گفتم که خیلی تنهام.هیچکی رو ندارم باهاش حرف بزنم.همیشه همه چیزو تو دل خودم می ریزم.حالا هم این همه غم تبدیل شده به یه دنیا نفرت و انتقام.

اما منم یه روزی بزرگ میشم.

حالا بریم سر خاطراتم.اول مرداد خیلی اتفاقی من و بابام و لیلا(خواهر کوچیکم) با هم رفتیم مسافرت.مامانم پیش خواهرم وسطی موند.چون که اون نمی خواست بیاد و بهونه می گرفت که حتما مامان باید پیشم باشه.اما وقتی ما رفتیم پشیمون شد.من از اینجا رفتیم یزد.می خواستیم شب رو اونجا بمونیم و روز بعدش یه راست بریم شمال.شب مامانم به پسر خالم گفت که واسشون بلیط بگیره برای تهران.تا ما توی راهمون اونا رو از فرودگاه مهراباد برداریم و بریم شمال.اما من دوست نداشتم برم شمال.می خواستم هران بمونم تا ویدا رو ببینم.آرمان رو ببینم.عسل رو ببینم.شایدم شیدا رو پیدا کنم!کسی چه می دونست.خودمم می دونم تو این شهر بی در و پیکر کسی حتی فامیلاشم نمی بینه چه برسه گمشدشو پیدا کنه!

خلاصه شب 2تا سوئیت گرفتیم.یکی واسه خودمون،یکی هم واسه خانواده ی پسرخاله ی بابام.به آرمان زنگ زدم و گفتم که فردا تهرانیم.اونم گفت،هستی الان میای تهرااااان؟!گفتم چرا؟گفت آخه من 24 ساعت شبانه روز کم دارم اصلا نمی تونم بیام ببینمت.منم گفتم اشکالی نداره داداشی.صبح بهم مسیج داد من مدرسم.دوست دالم آبجی جونم!اون موقع تو راه بودیم.عجیب بود این بار راه با اینکه خیلی طولانی بود وسم خسته کننده نبود!نزدیکای تهران،تو پمپ بنزین قم،یک ساعت مونده تا تهران،پیاده شدیم تا یه چیزی بخوریم و یه ذره اتراحت کنیم.من می خواستم برم دستشویی،وقتی رفتم که دستمو بشورم،دستشوییش اتوماتیک بود.حالا من هی دستمو می گرفتم زیرش تا آب در بیاد دستمو بشورم،آب نمیومد.مال همه میومد من هر کاری می کردم نمیومد.با خودم گفتم شاید یه جور دیگه باید ازش استفاده کنم بلد نیستم!!یه پیرزن کنارم وایساده بود ازش پرسیدم.دستشو گرفت زیر شیر،آب در اومد!!!!!!!حالا با دست من در نمیومد.اینقدر اعصابم بهم ریخت.با این وجود داشتم واسه خودم می خندیدم!!میگم دیوونه هستم می گی نیستی دیگه!بعدشم رفتیم آیس پک خوردیم و بعدم ..................... پیش به سوی تهران!

وقتی رسیدیم تهران،یه حسی داشتم.کلی زور زده بودم که یه جوری به ویدا برسونم که تهرانم اما نشد.آرمان هم که اونموقع مدرسه بود.داشتیم می رفتیم فرودگاه.وای،از میدون آزادی رد شدیم،حتی تو پونکم رفتیم،میگم کاش خونه ی آرمان اینا می رفتیم!ها ها ها.من که تابلوی پونکو دیدم ذوق کردم!نیشم تا بناگوش باز بود اما کسی نمی دونست من واسه چی اینقدر خوشحالم!اما خوب خودمم می دونستم خوشحالیم الکی و نمی تونم ارمانو ببینم.رفتیم دنبال مامانم اینا و بعدشم یه راست شمال.ااااااااااااه.خیلی ضدحال بود.بابام می دونست واسه چی می خوام تهران بمونم برای همینم نموندیم تهران!

خلاصه از تهران رفتیم چالوس.وای وقتی یاد جاده چالوس میفتم ذوق مرگ میشم.نمی دونید اونجا چه غوغایی بود.همه سبز سبز سبز.منم واسه اینکه این جمعیت رو هنوز میدیدم واقعا باورم شد که احمدی چه دروغگوی خائنیه و باورم شد چه رئیس جمهور و رهبری دارم..

 بگم خیلی بهم خوش گذشت.خواهر کوچیکم،سانروف رو باز کرده بود و از اون بالا موسوی موسوی می کرد.خواهر وسطی هم از شیشه ی سمت راست،منم از شیشه ی سمت چپ که طرف رانندست.محال بود جوابمونو ندن.خدا شاهده تو کل مسافرتمون فقط و فقط 3 نفر طرفدار احمدی بودن.خودتونم که می دونید جاده چالوس چه کولاکیه.همچنین جاده هراز که از اون راه برگشتیم.من که دستم منجمد شده بود.حالا عکساشو واستون می ذارم البته این عکسایی که از دستم گرفتم مال راه برگشته.تو راه برگشت هوا گرمتر بود.

شب بود که رسیدیم چالوس.یه سوئیت گرفتیم که به نظر من اصلا خوب نبود.من که اون شب یکی از بدترین شبای مسافرتم بود.

تا جایی که یادم میاد روز بعدش رفتیم کلار دشت.آره درسته رفتیم کلار دشت.یه ویلا گرفتیم که خیلی هم خوب بود.در برابر اون خونه ی چالوس خیلی بهتر بود.شب من رفتم تو حیاط،تو تاریکی داشتم با آرمان حرف می زدم.یهو خواهر اومد گفت هستی بیا اینور اونجا مار داره.بابا عصبانیه بدو بیا.منم اسم مار رو که شنیدم جیغم رفت هوا داد زدم اینجا مااااااار داره بعدا بهت زنگ می زنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم!

وقتی رفتم تو خونه فهمیدم بابام واسه اینکه منو بیاره تو خونه گفته اینجا مار داره!

دوباره شب بخواب واسه اینکه صبح باید بریم یه شهر دیگه!!اه.شب می خوابیدیم،صبح تا ظهر تو راه این شهر و اون شهر بودیم.وقتی هم می رسیدیم فقط تو خونه بودیم.این دیگه چه مسافرتی بود!

دقیق یادم نمیاد روز بعد کجا رفتیم.به احتمال 90 درصد رفتیم رامسر.آره فکرشو کردم یادم اومد.رفتیم رامسر.یه ویلا گرفتیم که عشق من بود.خیلی از اونجا خوشم اومده بود.اون روز دوست مامانم که شمال بود زنگ زد کلی اصرار کرد که بریم خونشون.خونه ی اونا تنه کابن بود.اما مامانم گفت ایشالا واسه راه برگشتن میایم.وقتی رفتیم تو اون ویدا،من اولش رفتم تو باغشون.2 تا سگ هم داشتن که خیلی با نمک بود.حالا باز عکسشو می ذارم واستون ببینید.سگا پشت میله بودن و نمی تونستن آسیبی به ما برسونن واسه همینم من رفتم پشت میله ها پیششون.یهو اونا هم اومدن پیش من.یکیشون چسبید به میله و چنان پارس کرد که قلبم ریخت.منم چنان جیغی زدم که وای وای وای!مامان منو داشته باش.چنان عصبانی داد و فریاد می کرد که هستی چی شده و ........... .مگه کرم داری میری پیش سگا.خلاصه چنان شلوغش کرد که بیا و ببین.منم عصبانی شدم با بابام و پسرخاله ی بابام رفتم بیرون.نمی دونم چی شد که من فکر کردم اینا می خوان از ویلا برن!گفتم می خواین برین؟بابام گفت کجا بریم؟مگه اینکه بخوایم از دست زنامون فرار کنیم میریم!پسر خاله ی بابامم که خیلی باحاله گفت بیاید فرار کنیم از شرشون خلاص شیم.منم گفتم دایی(به پسرخاله ی بابام میگم دایی)تو گوشیتو رو خط مامان من دایورت کن،بابا تو هم گوشیتو رو خط زن دایی دایورت کن تا اگه مامان زنگ زد موبایل زن دایی زنگ بخوره،اگه زن دایی زنگ زد موبایل مامان زنگ بخوره!!!اونا هم بلند بلند خندیدن.خلاصه سر این ماجرا کلی کیف کردیم.بابا و دایی رفتن تو سوپر تا یکی سری چیز بخرن و بیان.منم به آرمان زنگ زدم گفتم یه ویلا گرفتیم اینقدر حال میده.اونم مسخره بازیش گل کرد گفت پذیرایی چی؟گفتم چی؟گفت تو گفتی حال میده منم پرسیدم پذیرایی چی؟گفتم بی مزززززززه...............

واااااااااااااااااااااااااااااای بچه ها بذارید این خبرو بدم بعد بقیه ی ماجرا رو تعریف می کنم.همین الان آرمان گفت دوباره با نینا دوست شده.هوراااااااااااااااا.آخه من دیشب بهش گفته بودم می خوام به دست و پای نینا بیفتم که دوباره با هم آشتی کنید.اینم بگم ارمان اونو ول کرد.حالا بعد مفصل تعریف می کنم.

عصر رفتیم پارک.وقتی رفتیم لب دریا،بابام گفت آب دریای اینجا شیرینه،مثل دریای جنوب نیست.دریای مازندران آبش خیلی شیرین تره.یهو مامانم سینا رو داد دست بابام و از سنگا رفت پایین تا مثلا آبو مزه کنه!!داشت از آخرین سنگ می رفت پایین که پاش لیز خرد و افتاد.دستشو به سنگ گرفته بود تا نیفته تو اب.خلاصه یه افتضاحی به بار اومد.مامان و بابام هم رفتن دکتر تا از دست مامانم عکس بگیرن.حدودا ساعت 12 شب برگشتن.مامانم دستش شکسته بود،گچ گرفتن.بعد مامانم داشت تعریف می کرد که تو مطب چی شده.می گفت رفته پیش پرستار،بعد پرستار پرسیده شما کجایی هستین؟مامانم اینا هم گفتن بندری.اونم با تعجب گفته پس چرا سیاه نیستین!!؟مامانمم گفته مگه بندریا سیاهن؟؟!

خدایی تو تلوزیون حرف میسازن که بندریا سیاهن.وگرنه بیاین بندر خودتون می فهمید.مثلا همین عسل خودمون.واقعا خیلی سفیده.بزنم به تخته.تق تق تق!هر کی میبینتش فکر می کنه شمالیه!تو جنوب فقط یه قسمتش سیاهن.اونم مردمای شهر میناب.بقیه سفیدن.تازه من اینقدر تعریف سفیدیه شمالیا رو شنیده بودم،رفتم اونجا یکی رو ندیدم که اوقدرا که می گن سفید باشه!!خدایی همین عسل خودمون از همشون سفیدتره!!اما ویدا جون خودمم که شمالیه ، سفیده ها.

خلاصه اون شب هم گذشت.روز بعد رفتیم  بندرانزلی.شب دوست بابام اومد خونه.این دوست بابام،قبلا بندر بوده.من که هرکاری کردم یادم نیومد این کیه!!

روز بعدی هم تا جایی که یادم میاد رفایم تنه کابن خونه ی دوست مامانم.این دوست مامانم،پسرش(علی)موقع آمادگی و مهدکودک با من بوده که ماجرایی داره واسه خودش!!

ماجراشو که همیشه مامانم واسم تعریف می کرد.وقتی هم رفتیم خونشون دوباره مامان علی واسمون تعریف کرد!!بیچاره علی کلی ضایع شد جلو همه!

وقتی مهدکودک بودیم،من هر روز یه لباسی می پوشیدم و می رفتم کلاس.علی هم تو کلاس ما بود.اون هر روز می رفته خونه به مامانش می گفته:مامان نمی دونی هستی چه لباسای خوشگلی می پوشه.چقدر خوشگله و....... .مامانشم نمی دونسته علی،منظورش به منه.من رو که دختر دوستش بودم رو دیده بوده اما نمی دونسته همکلاسیه علی هستم.خلاصه می گذره تا اینکه ما رفتیم امادگی.از شانس ما،دوباره این علی آقا میفته تو کلاس من!حالا ما هم که واسه آمادگی یه فرم خاص داشتیم،این علی آقا می رفته خونه به مامانش می گفته که مامان نمی دونی هستی چه عطرایه خوش بویی می زنه و ............ .

یه روز مامانش میاد آمادگی،علی هم منو بهش نشون میده.مامانه هم بهد 2 سال 2هزاریش میفته که بله،این همون هستی،دختر همکارمه!!!

وقتی مامان علی،این ماجرا رو به علی میگه،علی هم عصبانی میشه می گه ا مامان اون موقع بچه بودم و ......... .

وقتی ما رفته بودیم خونشون داشت تعریف می کرد منم کلی خندم گرفته بود.البته نمی دونستم اون موقع باید چی می گفتم!!آخه حق داشت،ما اون موقع بچه بودیم.درضمن من که کاری نکرده بودم،اون از من خوشش اومده بود!!!پس خودش باید خجالت می کشید،به من چه!!!!

اینم از این.

البته ماجرای مسافرتمون خیلی طولانی تر از این حرفاست.فعلا تا اینجا بسه.بقیه واسه آپ بعدی.نمی دونید چه اتفاقای جالبی واسم افتاده.راستی بچه ها باورتون میشه!دختر عمم می خواد عقد کنه!!من که خیلی ناراحتم.باورم نمیشه.اونی که من این همه سال باهاش بودم،یهو ناباورانه روز بعد از عید فطر می خواد عقد کنه.اصلا باور کردنی نیست.فکر نکنید یه فسقلی مثل منه ها!نه.متولد 69 هستش.

نظر یادتون نره.بقیه ی ماجرا رو حتما تو آپ بعدی بخونید

 

فرت

نمی دونم موضوعم چیه!!!مثل همیشه.خاطره

سلام دوستای گلم.من بازم برگشتم.

با تابستون و تعطیلات چی کار می کنید؟خوش می گذره؟به من که خیلی خوش می گذره مخصوصا از وقتی که هر روز صبح می رم خونه ی عسل اینا و تا ظهر اونجا می مونم.مثلا می رم که قرآن بخونم!!!!البته می خونما.حدودا 2 ساعتی با هم قرآن می خونیم که اونم ماجرایی داره.چقدر کرم می ریزیم.مثلا اون بار من داشتم می خوندم ، یلدا ، دختر عموی عسل ، همونی که تو دوران دبستان همکلاسیم بود ، هی کرم می ریخت زنگ می زد رو موبایلم.موبایلمم مثل سوسک زیر پام جیلیز و ویلیز می کرد.یا اینکه هی نیشگون می گرفت و نمی ذاشت بخونم.بعد از قرآنم می شینیم هرکاری که دلمون می خواد انجام می دیم.حالا من 2 تا خانواده دارم.یکی عسل اینا و یکی خانواده ی خوندم.آخه من حدودا 12 ساعت از روز پیش عسلم و 12 ساعتم خونه ی خودمون.از اون 12 ساعتی که خونه ی خودمون هستم ، 6 ساعتش خوابم ، 6 ساعتشم کامپیوتر و موبایل و تلویزیون و ...... !!!!!

راستی بچه ها یه چیزی بهتون بگم باورتون نمیشه!!!!!می دونم باور نمی کنید ولی من هر دعایی که می کنم برآورده میشه!!!!در طول 1 هفته ، 2 تا از دعاهام براورده شد.کلا امسال هر دعایی رو که از ته دلم می کردم خیلی خیلی خیلی زود برآورده می شد.مثلا همین جمعه ، ساعت 1 صبح ، یعنی همون 1 نصف شب 5شنبه ، الکی الکی خودمو کشتم از گریه.پیش مامان بزرگم خوابیده بودم.اون خواب بود من داشتم زیر پتو از شدت گریه می لرزیدم!!!!راستش من آدم گریه ای نیستم.کم پیش میاد گریه کنم ولی وقتایی که دلم خیلی پره ، گریه می کنم.

نمی دونم شاید خدا دلش به حالم سوخته که ............

این هفته خیلی اتفاقا افتاد.مثلا اینکه من شنبه زنگ زدم به نینا.نینا بهم گفت که عاشق اردلان طعمه هستش و ......... .فهمیدم نینا همه رو دوست داره به جز آرمان !!!!!دوباره زنگ زده بوده به طعمه و با هم قرار گذاشته بودن.اونجوری که تعریف می کرد،می گفت آرمان هم خبر داره.آرمان نینا رو خیلی خیلی خیلی دوست داره....

حالا این به کنار.2شنبه ، شب ساعت 10:30 داشتم چت می کردم.با تارا و 2 تا دیگه از دوستام.یهو آرمان هم اومد رو خط!!!!من که چشمم به آی دیش افتاد سکته کردم.فشارم افتاد.اصلا نمی دونستم باید چی کار کنم.بهش پی ام دادم آرمان خودتی؟گفت آره.باید برم.همین الان زنگ بزن بهم کارت دارم.گفتم نه نمی تونم.گفت باید بررررررررررم.زنگ بززززززن کااااااارت دارم.یهو همه رفتن.نمی دونستم به کی بگم!!!!زنگ زدم به عسل گفتم چی کار کنم؟؟گفت فقط یه میس بهش بده.منم یه میس بهش دادم.ولی ساعت 10:45 بهش زنگ زدم.گفت هستی می تونی یه ربع،20دقیقه دیگه زنگ بزنی؟گفتم خودت زنگ بزن.با خنده گفت تو کار داری.منم گفتم مثل اینکه یادت رفته خودت کارم داشتی.من خیلی خیلی خیلی جدی و خشک باهاش حرف می زدم.خودمم تو کف مونده بودم.بهم گفت اهان.راستی رفتی همه چیزو به نینا گفتی دیگه؟گفتم نه من چیزی بهش نگفتم.حالا از اون اصرار و از من انکار!!!من واقعا هیچی به نینا نگفته بودم.هرچی قسم می خوردم باورش نمی شد.منم عصبانی شدم و داد زدم می خوای باور کن نمی خوای نکن من هیچی بهش نگفتم.اصلانم مهم نیست که باور کنی یا نکنی.با من دیگه کاری نداری؟گفتش خب یعنی اگه نینا چیزی بهم گفت من انکار کنم دیگه؟گفتم دقیقا.

به نظرم همه ی اینا بهونست.نمی دونم چرا این کارا رو می کنه.چون اگه نینا چیزی می دونست،اون خودشو از گریه می کشت!!یا اینکه همون موقع که بعد 6 ماه برگشته بود،اصلا واسش مشکلی به وجود نیومده بود ولی به این بهونه اومد از من حلالیت خواست.من خودم از نینا پرسیدم.نینا هم بهم گفت اون الان به پول نیاز نداره.نمی دونم ماجرا چیه!!!

چند دقیقه بعدش بهش زنگ زدم و گفتم تو با کسی به اسم ترانه دوستی؟گفت نه.گفتم مطمئنی؟گفت نه!!!!!!!!!!!!!!!!به مسخره خندیدم و گفتم مطمئن نیستی؟گفت آره مطمئنم.حالا چون واسش آهنگ خوندم فکر می کنی با کسی به اسم ترانه دوستم؟برو ببین،اون آهنگ مالل 4 سال پیشه.گفتم من اصلا خبر نداشتم تو واسش آهنگ خوندی!گفت پس چی .گفتم هیچی.ایمیل مجیک گرل ماله نینا نیست؟یه ذره فکر کرد بعدش گفت نه.مگه چی گفته؟گفتم گفته که دوست تو هستش.گفت اسمش چیه؟گفتم ترانه.گفت برو بهش بگو آرمان گفته تو رو نمی شناسه.

منم گفتم خب همینو می خواستم بدونم.کاری نداری؟؟؟

گفتش هستی هستی هستی.............. گفتم بله؟گفتی یه کاری واسم انجام می دی؟گفتم چی؟گفت من پسورد آی دی و وبلاگمو بهت می دم ، از این به بعد کارام با تو.باشه؟گفتم باشه.

یکی دو روز بعدش به نینا زنگ زدم.همینجوری که داشتیم با هم حرف می زدیم ، ازش پرسیدم چه خبر از آرمان.گفت هیچی بابا امروز ر.ی.د.م توش!!!!(تو دلم گفتم خیلی ممنون!!!چقدر مودب!!!).گفتم مگه چی شده.گفت باهاش به هم زدم.گفتم چرا؟گفت دیگه نمی خواستم باهاش باشم.اونم یه ذره گریه کرد و گفت فقط بذار شبا صداتو بشنوم و ...... .نینا هم قبول کرده.به نینا گفتم ولی آرمان خیلی دوستت داره ها.گفت ولی من دوستش ندارم.منم دیگه ادامه ندادم.اتفاقا اون روز کلا موبایل ارمان خاموش بود!!!

روز بعدش،یعنی دیروز،بهش زنگ زدم.گفتم خوبی.گفتم مرسی خوبم تو خوبی؟بدون اینکه جوابشو بدم گفتم مطمئنی خوبی؟؟گفت آره واسه چی مگه؟گفتم چه خبر از نیناگفت اونم خوبه.باهاش حرف زدی؟گفتم آره.همین دیشب داشتم باهاش می حرفیدم.آرمان پرسید،خب چی گفت؟منم گفتم بهم گفته شما به هم زدین و تو هم گریه و کردی و خواستی شبا فقط صداشو بشنوی اونم قبول کرده.گفت نه به هم نزدیم.بعدشم یه ذره حرف زدیم و ..............

دیشب باز به ارمان زنگ زدم.هنوز هیچی نگفته بودم بهم گفت هستی هستی.... گفتم بله.گفت واسم یه کاری می کنی؟گفتم دیگه چی؟گفت زنگ بزن به نینا بگو که امروز زنگ زدی به من.من باهات خیلی خوب حرف زدم.بگو ارمان خیلی مهربون شده بود.هیچ وقت جوابمو نمی داد ولی امروز خیلی مهربون شده بود.بعدش از بپرس اتفاقی افتاده؟؟؟خبرشو بهم بده.

بهش گفتم عمرا همچین کاری بکنم.خودش می دونست من تنها کسی هستم که می تونم این کارو واسش انجام بدم.چون فقط من هم با اون دوست بودم و هم با نینا.هر دو تاشونم باهام خیلی خوب بودن.نینا هم همه چیزو بهم می گفت.

کلی التماس کرد و .... .تا اینکه راضی شدم بگم یکی از دوستام زنگ زده به ارمان ، آرمان خیلی باهاش خوب رفتار کرد و ..........

زنگ زدم به نینا.هنوز هیچی نگفته بودم بهم گفت :ببین یه کاری واسم انجام می دی؟گفتم چی ؟گفت زنگ بزن به آرمان ، بگو با من دوست می شی؟ببین چی جوابتو می ده.گفتم باشه.گفت خبرشو بهم بده.

خیلی خنده دار بودا!!!نمی دنستم بین این 2 تا چی گذشته که جفتشون اینجوری گفتن!زنگ زدم به آرمان،ویتینگ بود.هر چی می گرفتمش همش ویتینگ بود.تا حدود نیم ساعتی ویتینگ بود.از اون ور هم نینا بهم میس می داد.منم بهش زنگ زدم.بلافاصله پرسید زنگ زدی؟چی گفت؟گفتم بابا این همش ویتینگه.با تعجب ، بلند گفت ویتینگه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه !!!!!!!!!!!!!گفتم خب آره.زود تند سریع گفت الان می گیرمش.خدافظ.

خلاصه ماجرایی شد واسه خودش.حدودا 1 ساعتی آرمان ویتینگ بود.برای اولین بار ، وسط حرف زدنش زنگ زدم.برداشت.انگار خیلی عصبانی بود.گفت زنگ زدی به نینا؟چی گفت؟اه اصلا مهم نیست چی گفته.ولش کن.

انگاری که داشت با خودش حرف می زد!!بهش گفتم من بعدا بهت زنگ می زنم و قطع کردم.وقتی بهش زنگ زدم گفتم آرمان.گفت بله.گفتم الان 1 ساعته ویتینگی.با کی حرف می زنی این همه؟هیچی نگفت.اولش که زنگ زدم فهمیدم داره گریه می کنه.کلی التماس کردم بگو چی شده.مثل همیشه.دلم گرفته دارم گریه می کنم!!!بعد واسش تعریف کردم که زنگیدم به نینا اینجوری بهم گفته الان منتظر جوابمه چی بهش بگم؟؟؟گفت بگو زنگ زدم به آرمان گفته شما؟خودمو معرفی کردم.بعدش که بهش گفتم با من دوست می شی بهم گفته من خودم با یکی دوستم.خیلی هم دوستش دارم.نیازی هم به دوست شدن با بقیه ندارم.منم به آرمان گفتم تا نفهمم چی شده نمی گم.گفت توروخدا فقط همینو بگو.منم دیدم داره گریه می کنه گفتم باشه.به نینا که زنگ زدم،همینا رو گفتم.بعدش گفت همینی که حرف زد کار بدی کرد.بعدشم گفت مرسی.ببخشیدااااااا.گفتم خواهش می کنم.واسه چی ببخشم؟!!؟؟؟گفت واسه اینکه بهت گفتم....... گفتم نه بابا مگه چیه؟!؟!بعد انگار که داشت با خودش کلنجار می رفت گفت اااه.هیچی بابا.اااااه.دیوونه شدم و خندید.منم خندیدم.

عسل خیلی دلش واسه آرمان می سوزه.پرسا هم همینطور.چون آرمان خیلی نینا رو دوست داره ولی نینا نه تنها آرمانو دوست نداره،با شارپین و طعمه هم حرف می زنه.به من که گفتش آرمان می دونه اما من فکر می کنم آرمان هیچی هیچی نمی دونه وگر نه ولش می کرد.من آرمانو از خودمم بیشتر می شناسمش.

امروز کلی با آرمان حرف زدم.بهش گفتم یه بار که داری با نینا حرف می زنی،برو تو خیابون و داد بزن نینا دوستت دارم.نینا از این دیوونه بازیا خیلی خوشش میاد.

خندید و بهم گفت یه بار این کارو کردم.( قلبم ریخت ولی هیچی نگفتم!)ادامه داد ولی 180 درجه با اینی که تو گفتی فرق داشت!!گفتم یعنی چی؟گفت تو خیابون بودم داشتم باهاش می حرفیدم یهو وسط خیابون داااااااااااااااد زدم نینا اززززززززت متنفررررررررررررم!!!!!!!!!!!!!!!!!!با خنده گفتم چرا دروغ گفتی؟تو که عاشقشی.گفت کی گفته من عاشقشم؟گفتم خودت گفتی.من اینو به نینا هم گفتم و .......... اونم ادامه نداد.

یهو وسط حرف بهم گفت بیبی!!!اینو شب تولدمم بهم گفت.منم مثل دفعه ی قبل گفتم خودتی.بازم تکرارش کرد.ادامه داد اصلا فکر کنم تو ندونی بیبی چیه!!!!!!گفتم اینو که بچه ی 1ساله هم می دونه.گفت بیبی 2 معنی داره.یکیش که به معنیه همون بچه هستش که من اصلا منظورم این نیست و به کارش نمی برم.یکی دیگه هم وقتی کسی از یکی دیگه خوشش میاد،به نظرش باحاله،با نمکه،با مزست و ....... بهش میگه بیبی.منظور من این بود.چون ازت خوشم میاد بهت اینو می گم.گفت اُو!!!من به معنی اولی گرفتم.اونم گفت نه منظورم به دومی بود.

بهش گفتم گوشی رو بده به آرش.(آرش داداششه.10-11 سالشه)گفت نه نمی دم.گفتم چرا؟گفت نمی شه.هر چی اصرار کردم گفت نه نمی دم.منم اومدم تلافی کارشو بکنم گفت از ظرف من آرشو بغلش کن و ببوسش!!!(گفته بود خواهرم کوچیکمو بغل کنم و ببوسم!).من که اینجوری گفتم یه چیزی گفت،مثل همیشه از گفته ی خودم پشیمون شدم.مثل همیشه هم بلند گفت.اااااااه حالا ما یه چیزی گفتیم!!!!بعد یهو یکی اومد پشت خطش،1 ثانیه هم نشد باز برگشت.فکر کنم دیگه یادش رفت تو چه بحثی بودیم.منم می دونستم اگه چیزی بگم باز ادامه می ده تا به قول خودش اشکمو در بیاره.ولی هیچ احد و ناسی با این چیزا اشکش در نیومده که من دومیش باشم.

نمی دونم از چی بگم.خیلی بهش عادت کردم.می خوام ولش کنم.اونم یهو!!!!اما نمی دونم چرا خودش کش و قوصش می ده!!مثلا من بهش می گم دیگه نمی خوام فردا با هم بحرفیم.می گه چرا؟می گم اخه تا کی می خوایم با هم حرف بزنیم؟بعد آخر کار که می خوایم خدافظی کنیم می گه حالا فردا با هم می حرفیم و ....... .بار ها و بار ها پیش اومده.نمی دونم باید چی کار کنم.بهش وابسته شدم.حالا 1 سال گذشته.خیلی سخته.شایدم دوستش دارم.اما نه..............

ولی اینو می دونم حتی اگه دوستشم داشته باشم،عاشقش نیستم.من اصلا به عشق و عاشقی اعتقادی ندارم.اصلا و اصلا و اصلا.به نظرم عشق و عاشقی ماله تو رمان ها و داستاناست.پرسا بهم می گه بذار وقتی عاشق شدی یادت میارم.اما من واقعا نمی تونم عاشق یه پسر باشم و تمام زندگیمو به خاطر این عشقم به باد بدم.اصلا حتی فکرشم واسم مسخرست.نمی دونم چرا.اما خیلی دلم می خواد عاشق یکی باشم.اونم عاشقم باشه.خیلی مسخرست مگه نه؟؟؟

اگه اینجا نگم،کجا بگم؟؟خیلی دلم می خواد آرمان فقط و فقط مال خودم بود.اما نمی دونم چرا همه ی تلاشمو می کنم که رابطه ی اون و نینا به هم نخوره.اصلا دلم نمی خواد به خاطر من رابطه ی اونا به هم بخوره.با خودم فکر می کنم من اصلا نباید تو دوستی اونا دخالت کنم.ولی امروز دقیقا احساس کردم آرمان دیگه علاقه ای به نینا نداره.چون من هر چی در مورد نینا می گفتم اون جواب سر بالا می داد.مثلا ماجرای اینکه بره و داد بزنه تو خیابون.یا اینکه عاشق نیناست.به نظر علاقش نسیت به نینا کم شده.شاید تو دل خودم خوشحال شده باشم اما اصلا راضی نیستم دوستیشون به هم بخوره.پرسا به من می گه تو با هووت چقدر خوبی!!!!!!!!بهش می گم برو گم شو مسخره.اون هووی من نیست.آرمانم دوست من نیست.بار ها سعی کردم آدم بشم ولی من آدم بشو نیستم.کاش شبی که بابام شمارشو ازم خواست،بهش می دادم.کاش هیچ وقت کلاس پنجم دبستان گوشی نمی خریدم.کاش هیچ وقت آی دی ساهتنو یاد نمی گرفتم که بهم شماره ی رپرا رو بدن تا..... .کاش به پارسال تابستون به پرسا نمی گفتم یکی شماره ی رپرا رو بهم داده.کاش پرسا به طناز چیزی نمی گفت تا اون شماره ی آرمانو به من نده.کاش کاش کاش.......... کاش من آدم بشم.کاش سرم به سنگ بخوره.کاش مامانم باهذام مثل یه دوست بود.کاش بابام واسم مثل یه دوست بود.کاش می تونستم همه چیزمو راحت راحت به مامان و بابام بگم.البته این ماجرا ها رو واسه مامان و بابام تعریف کردما.اما خب..............

باور نمی کنید،الان چشمام پر اشک شده.اونقدر که صفحه ی مانیتور رو تار می بینم.

آخر یه شب این گریه ها سوی چشامو می بره.

اشکام ریختن!!!!!!!!!!!!چرا من اینقدر گریه ای شدم؟!؟!؟!؟!؟!؟!چرا اینقدر تو دلم همه چیز جمع شده.کلی حرفای نگفته.

دارم آهنگ شادمهر رو گوش می دم.خیلی این آهنگش قشنگه.آهنگ تقدیر

باید تورو پیدا کنم...................

من بی صبرانه منتظر شب شومی رو می کشم که اون شب خودمو از گریه بکشم.می دونم شبای خوب و قشنگ انتظارمو نمی کشن.

دیروز داشتم با آبجی ویدا جونم حرف می زدم.واااااااااای من خیلی خیلی خیلی ویدا رو دوست داشتم.اما دیروز واقعا فهمیدم چه آبجی گلی دارم.حالا دیگه به هیچ قیمتی حاضر نیستم از دیپستش بدم.من با اینکه تا حالا حتی یه بارم ندیدمش ولی خیلی خیلی خیلی دوستش دارم.دوستی من و ویدا مثل دوستی و نیناست!!!!اما من عاشق ویدا هستم.خیلی خیلی.همیشه واسش دعا می کنم.می دونم اونم همین حسو نسبت به من داره.چون خودش بهم گفته.منم بهش گفتم.اگه یادش نیست خدا کنه اینجا رو بخونه و بفهمه چقدر دوستش دارم.حاضرم بمیرم اما اون لحظه ی بد تو زندگیش نداشته باشه.اتفاق بد واسش نیفته.از ته دلم می گم آجی جونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم عاشـــــــــــــــــــــــــــقتم.

به جز ویدا،آبجی ثمین و آبجی عسلم هستن.ثمین که هم سن خودمه.ولی عسل.آبجی عسل رو هم تا حالا ندیدم.عسل جونمو هم خیلی خیلی دوستش دارم.می دونید چرا؟؟چون می دونم واقعا آبجیه.تو بد ترین شرایط که همه ولت می کنن اون باهاته.ثمین هم همینطوره.من واقعا به داشتن همچین دوستایی به خودم می بالم.

با شقایق جونمم تازه آشنا شدم.همه چیزشو بهم می گه.منم همه چیزمو بهش می گم.بهم می گه نمی دونم چرا اینقدر بهت اعتماد دارم که همه ی زندگیمو بهت می گم.راستشو بخواین،دوستای من،همشون،همه چیزشونو بهم می گن!!!!!!من محرم اسرار همه ی دوستامم.فکرشو بکنید.با همشون هم دردی می کنم.همشونو دوست دارم.از وقتی با شقایق آشنا شدم،یه علاقه ی خاصی نسبت بهش پیدا کردم.خیلی دختر ماهیه.چند روزیه ازش خبرم ندارم.دلم واسش تنگ شده.خیلی زیاد.

همتون رو خیلی خیلی دوست دارم.واسم دعا کنید.ازتون خواهش می کنم.خواهش می کنم دعا کنید واسم.راستی فردا می خوام روزه بگیرم.چون مامانم می خواد روزه بگیره منم می گیرم.از ماه رمضون خیلی خوشم میاد.خیلی خوشه.واسه همینم از روزه گرفتن خوشم میاد.البته گاهی اوقاتم بدم میاد!!!ولی خب دیگه.در هر صورت فردا روزه میگیرم.

دوستون دارم دوستای نازنینم.

ممنون که نوشته هامو خوندید.

نظر یادتون نره ها

بای بای

my-memories-everyday

هستی

my-memories-everyday

http://my-memories-everyday.blogfa.com

خاطرات هر روز من

خاطرات هر روز من

خاطرات هر روز من

سلام دوستای گلم.من هستی هستم متولد 9 تیر ماه.14 سالمه و الان کلاس سوم راهنمایی هستم.تو این وبلاگ تمام خاطراتمو می نویسم.مراقب باشید وبلاگم لو نره چون همه ی خاطرات شخصیم رو هم توش می نویسم.
از این که به وبلاگم اومدی خیلی خوش حالم.بازم بیا ولی اگه نظر نذاری دعا می کنم شب هیولا بیاد تو خوابت از خواب بپری جیغ بکشی دعوات کنن..........!!!!!
سیده هم هستم و می دونید که دعای سیدا می گیره!!!!
ولی امل نیستم اتفاقا خیلی هم پایه ام!!!!
بازم بیا پیش من.منتظرتم

اینم آی دی من : nahayat_543@yahoo.com

نظر یادتون نره ها!!! ورود پسرا ممنوع!

خاطرات هر روز من

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ

template blog