سلام دوستای گلم.من بازم برگشتم.
با تابستون و تعطیلات چی کار می کنید؟خوش می گذره؟به من که خیلی خوش می گذره مخصوصا از وقتی که هر روز صبح می رم خونه ی عسل اینا و تا ظهر اونجا می مونم.مثلا می رم که قرآن بخونم!!!!البته می خونما.حدودا 2 ساعتی با هم قرآن می خونیم که اونم ماجرایی داره.چقدر کرم می ریزیم.مثلا اون بار من داشتم می خوندم ، یلدا ، دختر عموی عسل ، همونی که تو دوران دبستان همکلاسیم بود ، هی کرم می ریخت زنگ می زد رو موبایلم.موبایلمم مثل سوسک زیر پام جیلیز و ویلیز می کرد.یا اینکه هی نیشگون می گرفت و نمی ذاشت بخونم.بعد از قرآنم می شینیم هرکاری که دلمون می خواد انجام می دیم.حالا من 2 تا خانواده دارم.یکی عسل اینا و یکی خانواده ی خوندم.آخه من حدودا 12 ساعت از روز پیش عسلم و 12 ساعتم خونه ی خودمون.از اون 12 ساعتی که خونه ی خودمون هستم ، 6 ساعتش خوابم ، 6 ساعتشم کامپیوتر و موبایل و تلویزیون و ...... !!!!!
راستی بچه ها یه چیزی بهتون بگم باورتون نمیشه!!!!!می دونم باور نمی کنید ولی من هر دعایی که می کنم برآورده میشه!!!!در طول 1 هفته ، 2 تا از دعاهام براورده شد.کلا امسال هر دعایی رو که از ته دلم می کردم خیلی خیلی خیلی زود برآورده می شد.مثلا همین جمعه ، ساعت 1 صبح ، یعنی همون 1 نصف شب 5شنبه ، الکی الکی خودمو کشتم از گریه.پیش مامان بزرگم خوابیده بودم.اون خواب بود من داشتم زیر پتو از شدت گریه می لرزیدم!!!!راستش من آدم گریه ای نیستم.کم پیش میاد گریه کنم ولی وقتایی که دلم خیلی پره ، گریه می کنم.
نمی دونم شاید خدا دلش به حالم سوخته که ............
این هفته خیلی اتفاقا افتاد.مثلا اینکه من شنبه زنگ زدم به نینا.نینا بهم گفت که عاشق اردلان طعمه هستش و ......... .فهمیدم نینا همه رو دوست داره به جز آرمان !!!!!دوباره زنگ زده بوده به طعمه و با هم قرار گذاشته بودن.اونجوری که تعریف می کرد،می گفت آرمان هم خبر داره.آرمان نینا رو خیلی خیلی خیلی دوست داره....
حالا این به کنار.2شنبه ، شب ساعت 10:30 داشتم چت می کردم.با تارا و 2 تا دیگه از دوستام.یهو آرمان هم اومد رو خط!!!!من که چشمم به آی دیش افتاد سکته کردم.فشارم افتاد.اصلا نمی دونستم باید چی کار کنم.بهش پی ام دادم آرمان خودتی؟گفت آره.باید برم.همین الان زنگ بزن بهم کارت دارم.گفتم نه نمی تونم.گفت باید بررررررررررم.زنگ بززززززن کااااااارت دارم.یهو همه رفتن.نمی دونستم به کی بگم!!!!زنگ زدم به عسل گفتم چی کار کنم؟؟گفت فقط یه میس بهش بده.منم یه میس بهش دادم.ولی ساعت 10:45 بهش زنگ زدم.گفت هستی می تونی یه ربع،20دقیقه دیگه زنگ بزنی؟گفتم خودت زنگ بزن.با خنده گفت تو کار داری.منم گفتم مثل اینکه یادت رفته خودت کارم داشتی.من خیلی خیلی خیلی جدی و خشک باهاش حرف می زدم.خودمم تو کف مونده بودم.بهم گفت اهان.راستی رفتی همه چیزو به نینا گفتی دیگه؟گفتم نه من چیزی بهش نگفتم.حالا از اون اصرار و از من انکار!!!من واقعا هیچی به نینا نگفته بودم.هرچی قسم می خوردم باورش نمی شد.منم عصبانی شدم و داد زدم می خوای باور کن نمی خوای نکن من هیچی بهش نگفتم.اصلانم مهم نیست که باور کنی یا نکنی.با من دیگه کاری نداری؟گفتش خب یعنی اگه نینا چیزی بهم گفت من انکار کنم دیگه؟گفتم دقیقا.
به نظرم همه ی اینا بهونست.نمی دونم چرا این کارا رو می کنه.چون اگه نینا چیزی می دونست،اون خودشو از گریه می کشت!!یا اینکه همون موقع که بعد 6 ماه برگشته بود،اصلا واسش مشکلی به وجود نیومده بود ولی به این بهونه اومد از من حلالیت خواست.من خودم از نینا پرسیدم.نینا هم بهم گفت اون الان به پول نیاز نداره.نمی دونم ماجرا چیه!!!
چند دقیقه بعدش بهش زنگ زدم و گفتم تو با کسی به اسم ترانه دوستی؟گفت نه.گفتم مطمئنی؟گفت نه!!!!!!!!!!!!!!!!به مسخره خندیدم و گفتم مطمئن نیستی؟گفت آره مطمئنم.حالا چون واسش آهنگ خوندم فکر می کنی با کسی به اسم ترانه دوستم؟برو ببین،اون آهنگ مالل 4 سال پیشه.گفتم من اصلا خبر نداشتم تو واسش آهنگ خوندی!گفت پس چی .گفتم هیچی.ایمیل مجیک گرل ماله نینا نیست؟یه ذره فکر کرد بعدش گفت نه.مگه چی گفته؟گفتم گفته که دوست تو هستش.گفت اسمش چیه؟گفتم ترانه.گفت برو بهش بگو آرمان گفته تو رو نمی شناسه.
منم گفتم خب همینو می خواستم بدونم.کاری نداری؟؟؟
گفتش هستی هستی هستی.............. گفتم بله؟گفتی یه کاری واسم انجام می دی؟گفتم چی؟گفت من پسورد آی دی و وبلاگمو بهت می دم ، از این به بعد کارام با تو.باشه؟گفتم باشه.
یکی دو روز بعدش به نینا زنگ زدم.همینجوری که داشتیم با هم حرف می زدیم ، ازش پرسیدم چه خبر از آرمان.گفت هیچی بابا امروز ر.ی.د.م توش!!!!(تو دلم گفتم خیلی ممنون!!!چقدر مودب!!!).گفتم مگه چی شده.گفت باهاش به هم زدم.گفتم چرا؟گفت دیگه نمی خواستم باهاش باشم.اونم یه ذره گریه کرد و گفت فقط بذار شبا صداتو بشنوم و ...... .نینا هم قبول کرده.به نینا گفتم ولی آرمان خیلی دوستت داره ها.گفت ولی من دوستش ندارم.منم دیگه ادامه ندادم.اتفاقا اون روز کلا موبایل ارمان خاموش بود!!!
روز بعدش،یعنی دیروز،بهش زنگ زدم.گفتم خوبی.گفتم مرسی خوبم تو خوبی؟بدون اینکه جوابشو بدم گفتم مطمئنی خوبی؟؟گفت آره واسه چی مگه؟گفتم چه خبر از نیناگفت اونم خوبه.باهاش حرف زدی؟گفتم آره.همین دیشب داشتم باهاش می حرفیدم.آرمان پرسید،خب چی گفت؟منم گفتم بهم گفته شما به هم زدین و تو هم گریه و کردی و خواستی شبا فقط صداشو بشنوی اونم قبول کرده.گفت نه به هم نزدیم.بعدشم یه ذره حرف زدیم و ..............
دیشب باز به ارمان زنگ زدم.هنوز هیچی نگفته بودم بهم گفت هستی هستی.... گفتم بله.گفت واسم یه کاری می کنی؟گفتم دیگه چی؟گفت زنگ بزن به نینا بگو که امروز زنگ زدی به من.من باهات خیلی خوب حرف زدم.بگو ارمان خیلی مهربون شده بود.هیچ وقت جوابمو نمی داد ولی امروز خیلی مهربون شده بود.بعدش از بپرس اتفاقی افتاده؟؟؟خبرشو بهم بده.
بهش گفتم عمرا همچین کاری بکنم.خودش می دونست من تنها کسی هستم که می تونم این کارو واسش انجام بدم.چون فقط من هم با اون دوست بودم و هم با نینا.هر دو تاشونم باهام خیلی خوب بودن.نینا هم همه چیزو بهم می گفت.
کلی التماس کرد و .... .تا اینکه راضی شدم بگم یکی از دوستام زنگ زده به ارمان ، آرمان خیلی باهاش خوب رفتار کرد و ..........
زنگ زدم به نینا.هنوز هیچی نگفته بودم بهم گفت :ببین یه کاری واسم انجام می دی؟گفتم چی ؟گفت زنگ بزن به آرمان ، بگو با من دوست می شی؟ببین چی جوابتو می ده.گفتم باشه.گفت خبرشو بهم بده.
خیلی خنده دار بودا!!!نمی دنستم بین این 2 تا چی گذشته که جفتشون اینجوری گفتن!زنگ زدم به آرمان،ویتینگ بود.هر چی می گرفتمش همش ویتینگ بود.تا حدود نیم ساعتی ویتینگ بود.از اون ور هم نینا بهم میس می داد.منم بهش زنگ زدم.بلافاصله پرسید زنگ زدی؟چی گفت؟گفتم بابا این همش ویتینگه.با تعجب ، بلند گفت ویتینگه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه !!!!!!!!!!!!!گفتم خب آره.زود تند سریع گفت الان می گیرمش.خدافظ.
خلاصه ماجرایی شد واسه خودش.حدودا 1 ساعتی آرمان ویتینگ بود.برای اولین بار ، وسط حرف زدنش زنگ زدم.برداشت.انگار خیلی عصبانی بود.گفت زنگ زدی به نینا؟چی گفت؟اه اصلا مهم نیست چی گفته.ولش کن.
انگاری که داشت با خودش حرف می زد!!بهش گفتم من بعدا بهت زنگ می زنم و قطع کردم.وقتی بهش زنگ زدم گفتم آرمان.گفت بله.گفتم الان 1 ساعته ویتینگی.با کی حرف می زنی این همه؟هیچی نگفت.اولش که زنگ زدم فهمیدم داره گریه می کنه.کلی التماس کردم بگو چی شده.مثل همیشه.دلم گرفته دارم گریه می کنم!!!بعد واسش تعریف کردم که زنگیدم به نینا اینجوری بهم گفته الان منتظر جوابمه چی بهش بگم؟؟؟گفت بگو زنگ زدم به آرمان گفته شما؟خودمو معرفی کردم.بعدش که بهش گفتم با من دوست می شی بهم گفته من خودم با یکی دوستم.خیلی هم دوستش دارم.نیازی هم به دوست شدن با بقیه ندارم.منم به آرمان گفتم تا نفهمم چی شده نمی گم.گفت توروخدا فقط همینو بگو.منم دیدم داره گریه می کنه گفتم باشه.به نینا که زنگ زدم،همینا رو گفتم.بعدش گفت همینی که حرف زد کار بدی کرد.بعدشم گفت مرسی.ببخشیدااااااا.گفتم خواهش می کنم.واسه چی ببخشم؟!!؟؟؟گفت واسه اینکه بهت گفتم....... گفتم نه بابا مگه چیه؟!؟!بعد انگار که داشت با خودش کلنجار می رفت گفت اااه.هیچی بابا.اااااه.دیوونه شدم و خندید.منم خندیدم.
عسل خیلی دلش واسه آرمان می سوزه.پرسا هم همینطور.چون آرمان خیلی نینا رو دوست داره ولی نینا نه تنها آرمانو دوست نداره،با شارپین و طعمه هم حرف می زنه.به من که گفتش آرمان می دونه اما من فکر می کنم آرمان هیچی هیچی نمی دونه وگر نه ولش می کرد.من آرمانو از خودمم بیشتر می شناسمش.
امروز کلی با آرمان حرف زدم.بهش گفتم یه بار که داری با نینا حرف می زنی،برو تو خیابون و داد بزن نینا دوستت دارم.نینا از این دیوونه بازیا خیلی خوشش میاد.
خندید و بهم گفت یه بار این کارو کردم.( قلبم ریخت ولی هیچی نگفتم!)ادامه داد ولی 180 درجه با اینی که تو گفتی فرق داشت!!گفتم یعنی چی؟گفت تو خیابون بودم داشتم باهاش می حرفیدم یهو وسط خیابون داااااااااااااااد زدم نینا اززززززززت متنفررررررررررررم!!!!!!!!!!!!!!!!!!با خنده گفتم چرا دروغ گفتی؟تو که عاشقشی.گفت کی گفته من عاشقشم؟گفتم خودت گفتی.من اینو به نینا هم گفتم و .......... اونم ادامه نداد.
یهو وسط حرف بهم گفت بیبی!!!اینو شب تولدمم بهم گفت.منم مثل دفعه ی قبل گفتم خودتی.بازم تکرارش کرد.ادامه داد اصلا فکر کنم تو ندونی بیبی چیه!!!!!!گفتم اینو که بچه ی 1ساله هم می دونه.گفت بیبی 2 معنی داره.یکیش که به معنیه همون بچه هستش که من اصلا منظورم این نیست و به کارش نمی برم.یکی دیگه هم وقتی کسی از یکی دیگه خوشش میاد،به نظرش باحاله،با نمکه،با مزست و ....... بهش میگه بیبی.منظور من این بود.چون ازت خوشم میاد بهت اینو می گم.گفت اُو!!!من به معنی اولی گرفتم.اونم گفت نه منظورم به دومی بود.
بهش گفتم گوشی رو بده به آرش.(آرش داداششه.10-11 سالشه)گفت نه نمی دم.گفتم چرا؟گفت نمی شه.هر چی اصرار کردم گفت نه نمی دم.منم اومدم تلافی کارشو بکنم گفت از ظرف من آرشو بغلش کن و ببوسش!!!(گفته بود خواهرم کوچیکمو بغل کنم و ببوسم!).من که اینجوری گفتم یه چیزی گفت،مثل همیشه از گفته ی خودم پشیمون شدم.مثل همیشه هم بلند گفت.اااااااه حالا ما یه چیزی گفتیم!!!!بعد یهو یکی اومد پشت خطش،1 ثانیه هم نشد باز برگشت.فکر کنم دیگه یادش رفت تو چه بحثی بودیم.منم می دونستم اگه چیزی بگم باز ادامه می ده تا به قول خودش اشکمو در بیاره.ولی هیچ احد و ناسی با این چیزا اشکش در نیومده که من دومیش باشم.
نمی دونم از چی بگم.خیلی بهش عادت کردم.می خوام ولش کنم.اونم یهو!!!!اما نمی دونم چرا خودش کش و قوصش می ده!!مثلا من بهش می گم دیگه نمی خوام فردا با هم بحرفیم.می گه چرا؟می گم اخه تا کی می خوایم با هم حرف بزنیم؟بعد آخر کار که می خوایم خدافظی کنیم می گه حالا فردا با هم می حرفیم و ....... .بار ها و بار ها پیش اومده.نمی دونم باید چی کار کنم.بهش وابسته شدم.حالا 1 سال گذشته.خیلی سخته.شایدم دوستش دارم.اما نه..............
ولی اینو می دونم حتی اگه دوستشم داشته باشم،عاشقش نیستم.من اصلا به عشق و عاشقی اعتقادی ندارم.اصلا و اصلا و اصلا.به نظرم عشق و عاشقی ماله تو رمان ها و داستاناست.پرسا بهم می گه بذار وقتی عاشق شدی یادت میارم.اما من واقعا نمی تونم عاشق یه پسر باشم و تمام زندگیمو به خاطر این عشقم به باد بدم.اصلا حتی فکرشم واسم مسخرست.نمی دونم چرا.اما خیلی دلم می خواد عاشق یکی باشم.اونم عاشقم باشه.خیلی مسخرست مگه نه؟؟؟
اگه اینجا نگم،کجا بگم؟؟خیلی دلم می خواد آرمان فقط و فقط مال خودم بود.اما نمی دونم چرا همه ی تلاشمو می کنم که رابطه ی اون و نینا به هم نخوره.اصلا دلم نمی خواد به خاطر من رابطه ی اونا به هم بخوره.با خودم فکر می کنم من اصلا نباید تو دوستی اونا دخالت کنم.ولی امروز دقیقا احساس کردم آرمان دیگه علاقه ای به نینا نداره.چون من هر چی در مورد نینا می گفتم اون جواب سر بالا می داد.مثلا ماجرای اینکه بره و داد بزنه تو خیابون.یا اینکه عاشق نیناست.به نظر علاقش نسیت به نینا کم شده.شاید تو دل خودم خوشحال شده باشم اما اصلا راضی نیستم دوستیشون به هم بخوره.پرسا به من می گه تو با هووت چقدر خوبی!!!!!!!!بهش می گم برو گم شو مسخره.اون هووی من نیست.آرمانم دوست من نیست.بار ها سعی کردم آدم بشم ولی من آدم بشو نیستم.کاش شبی که بابام شمارشو ازم خواست،بهش می دادم.کاش هیچ وقت کلاس پنجم دبستان گوشی نمی خریدم.کاش هیچ وقت آی دی ساهتنو یاد نمی گرفتم که بهم شماره ی رپرا رو بدن تا..... .کاش به پارسال تابستون به پرسا نمی گفتم یکی شماره ی رپرا رو بهم داده.کاش پرسا به طناز چیزی نمی گفت تا اون شماره ی آرمانو به من نده.کاش کاش کاش.......... کاش من آدم بشم.کاش سرم به سنگ بخوره.کاش مامانم باهذام مثل یه دوست بود.کاش بابام واسم مثل یه دوست بود.کاش می تونستم همه چیزمو راحت راحت به مامان و بابام بگم.البته این ماجرا ها رو واسه مامان و بابام تعریف کردما.اما خب..............
باور نمی کنید،الان چشمام پر اشک شده.اونقدر که صفحه ی مانیتور رو تار می بینم.
آخر یه شب این گریه ها سوی چشامو می بره.
اشکام ریختن!!!!!!!!!!!!چرا من اینقدر گریه ای شدم؟!؟!؟!؟!؟!؟!چرا اینقدر تو دلم همه چیز جمع شده.کلی حرفای نگفته.
دارم آهنگ شادمهر رو گوش می دم.خیلی این آهنگش قشنگه.آهنگ تقدیر
باید تورو پیدا کنم...................
من بی صبرانه منتظر شب شومی رو می کشم که اون شب خودمو از گریه بکشم.می دونم شبای خوب و قشنگ انتظارمو نمی کشن.
دیروز داشتم با آبجی ویدا جونم حرف می زدم.واااااااااای من خیلی خیلی خیلی ویدا رو دوست داشتم.اما دیروز واقعا فهمیدم چه آبجی گلی دارم.حالا دیگه به هیچ قیمتی حاضر نیستم از دیپستش بدم.من با اینکه تا حالا حتی یه بارم ندیدمش ولی خیلی خیلی خیلی دوستش دارم.دوستی من و ویدا مثل دوستی و نیناست!!!!اما من عاشق ویدا هستم.خیلی خیلی.همیشه واسش دعا می کنم.می دونم اونم همین حسو نسبت به من داره.چون خودش بهم گفته.منم بهش گفتم.اگه یادش نیست خدا کنه اینجا رو بخونه و بفهمه چقدر دوستش دارم.حاضرم بمیرم اما اون لحظه ی بد تو زندگیش نداشته باشه.اتفاق بد واسش نیفته.از ته دلم می گم آجی جونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم عاشـــــــــــــــــــــــــــقتم.
به جز ویدا،آبجی ثمین و آبجی عسلم هستن.ثمین که هم سن خودمه.ولی عسل.آبجی عسل رو هم تا حالا ندیدم.عسل جونمو هم خیلی خیلی دوستش دارم.می دونید چرا؟؟چون می دونم واقعا آبجیه.تو بد ترین شرایط که همه ولت می کنن اون باهاته.ثمین هم همینطوره.من واقعا به داشتن همچین دوستایی به خودم می بالم.
با شقایق جونمم تازه آشنا شدم.همه چیزشو بهم می گه.منم همه چیزمو بهش می گم.بهم می گه نمی دونم چرا اینقدر بهت اعتماد دارم که همه ی زندگیمو بهت می گم.راستشو بخواین،دوستای من،همشون،همه چیزشونو بهم می گن!!!!!!من محرم اسرار همه ی دوستامم.فکرشو بکنید.با همشون هم دردی می کنم.همشونو دوست دارم.از وقتی با شقایق آشنا شدم،یه علاقه ی خاصی نسبت بهش پیدا کردم.خیلی دختر ماهیه.چند روزیه ازش خبرم ندارم.دلم واسش تنگ شده.خیلی زیاد.
همتون رو خیلی خیلی دوست دارم.واسم دعا کنید.ازتون خواهش می کنم.خواهش می کنم دعا کنید واسم.راستی فردا می خوام روزه بگیرم.چون مامانم می خواد روزه بگیره منم می گیرم.از ماه رمضون خیلی خوشم میاد.خیلی خوشه.واسه همینم از روزه گرفتن خوشم میاد.البته گاهی اوقاتم بدم میاد!!!ولی خب دیگه.در هر صورت فردا روزه میگیرم.
دوستون دارم دوستای نازنینم.
ممنون که نوشته هامو خوندید.
نظر یادتون نره ها
بای بای